ايران سرزمين اريا مهر
داستانی از بخشندگی کوروش کبیر

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

روزی که کوروش وارد شهر صور شد یکی از برجسته ترین کمانداران سرزمین فینیقیه (که صور از شهرهای آن بود) تصمیم گرفت که کوروش را به قتل برساند. آن مرد به اسم "ارتب" خوانده می شد و برادرش در یکی از جنگ ها به دست سربازان کوروش به قتل رسیده بود. کوروش در آن روز به طور رسمی وارد صور شده بود و پیشاپیش او، به رسم آن زمان ارابه آفتاب را به حرکت در می آوردند و ارابه آفتاب حامل شکل خورشید بود و شانزده اسب سفید رنگ که چهار به چهار به ارابه بسته بودند آن را می کشید و مردم از تماشای زینت اسب ها سیر نمی شدند ...

هیچ کس سوار ارابه آفتاب نمی شد و حتی خود کوروش هم قدم در ارابه نمی گذاشت و بعد از ارابه آفتاب کوروش سوار بر اسب می آمد. از آنجا که پادشاه ایران ریش بلند داشت و در اعیاد و روزهای مراسم رسمی، موی ریش و سرش را مجعد می کردند و با جواهر می آراستند. کوروش به طوری که افلاطون و هرودوت و گزنفون و دیگران نوشته اند علاقه به تجمل نداشت و در زندگی خصوصی از تجمل پرهیز می کرد، ولی می دانست که در تشریفات رسمی باید تجمل داشته باشد تا اینکه آن دسته از مردم که دارای قوه فهم زیاد نیستند تحت تاثیر تجمل وی قرار بگیرند. در آن روز کوروش، از جواهر می درخشید و اسبش هم روپوش مرصع داشت و به سوی معبد "بعل" خدای بزرگ صور می رفت و رسم کوروش این بود که هر زمان به طور رسمی وارد یکی از شهرهای امپراطوری ایران(که سکنه آن بت پرست بودند) می گردید، اول به معبد خدای بزرگ آن شهر می رفت تا اینکه سکنه محلی بدانند که وی کیش و آیین آنها را محترم می شمارد.

در حالی که کوروش سوار بر اسب به سوی معبد می رفت، "ارتب" تیرانداز برجسته فینیقی وسط شاخه های انبوه یک درخت انتظار نزدیک شدن کوروش را می کشید!

در صور، مردم می دانستند که تیر ارتب خطا نمی کند و نیروی مچ و بازوی او هنگام کشیدن زه کمان به قدری زیاد است که وقتی تیر رها شد از فاصله نزدیک، تا انتهای پیکان در بدن فرو می رود. در آن روز ارتب یک تیر سه شعبه را که دارای سه پیکان بود بر کمان نهاده انتظار نزدیک شدن موسس سلسله هخامنشی را می کشید و همین که کوروش نزدیک گردید، گلوی او را هدف ساخت و زه کمان را بعد از کشیدن رها کرد. صدای رها شدن زه، به گوش همه رسید و تمام سرها متوجه درختی شد که ارتب روی یکی از شاخه های آن نشسته بود. در همان لحظه که صدای رها شدن تیر در فضا پیچید، اسب کوروش سر سم رفت. اگر اسب در همان لحظه سر سم نمی رفت تیر سه شعبه به گلوی کوروش اصابت می کرد و او را به قتل می رسانید. کوروش بر اثر سر سم رفتن اسب پیاده شد و افراد گارد جاوید که عقب او بودند وی را احاطه کردند و سینه های خویش را سپر نمودند که مبادا تیر دیگر به سویش پرتاب شود، چون بر اثر شنیدن صدای زه و سفیر عبور تیر، فهمیدند که نسبت به کوروش سوءقصد شده است و بعد از این که وی را سالم دیدند خوشوقت گردیدند، زیرا تصور می نمودند که کوروش به علت آنکه تیر خورده به زمین افتاده است.

در حالی که عده ای از افراد گارد جاوید کوروش را احاطه کردند، عده ای دیگر از آنها درخت را احاطه کردند و ارتب را از آن فرود آوردند و دست هایش را بستند...

کوروش بعد از اینکه از اسم و رسم سوءقصد کننده مطلع گردید گفت که او را نگاه دارند تا اینکه بعد مجازاتش را تعیین نماید و اسب خود را که سبب نجاتش از مرگ شده بود مورد نوازش قرار داد و سوار شد و راه معبد را پبش گرفت و در آن معبد که عمارتی عظیم و دارای هفت طبقه بود مقابل مجسمه بعل به احترام ایستاد. کوروش بعد از مراجعت از معبد، امر کرد که ارتب را نزد او بیاورند و از وی پرسید برای چه به طرف من تیر انداختی و می خواستی مرا به قتل برسانی؟

ارتب جواب داد ای پادشاه چون سربازان تو برادر مرا کشتند من می خواستم انتقام خون برادرم را بگیرم و یقین داشتم که تو را خواهم کشت، زیرا تیر من خطا نمی کند و من یک تیر سه شعبه را به سوی تو رها کردم، ولی همین که تیر من از کمان جدا شد، اسب تو به رو درآمد و اینک می دانم که تو مورد حمایت خدای بعل و سایر خدایان هستی و اگر می دانستم تو از طرف بعل و خدایان دیگر مورد حمایت قرار گرفته ای نسبت به تو سوءقصد نمی کردم و به طرف تو تیر پرتاب نمی نمودم!

کوروش گفت در قانون نوشته شده که اگر کسی سوءقصد کند و سوءقصد کننده به مقصود نرسد دستی که با آن می خواسته سوءقصد نماید باید مقطوع گردد. اما من فکر می کنم که هنگامی که به طرف من تیر انداختی با هر دو دست مبادرت به سوءقصد کردی و با یک دست کمان را نگاه داشتی و با دست دیگر زه را کشیدی. ارتب گفت همین طور است. کوروش گفت هر دو دست در سوءقصد گناهکار است و من اگر بخواهم تو را مجازات نمایم باید دستور بدهم که دو دستت را قطع نمایند ولی اگر دو دستت قطع شود دیگر نخواهی توانست نان خود را تحصیل نمایی، این است که من از مجازات تو صرفنظر می کنم.

ارتب که نمی توانست باور کند پادشاه ایران از مجازاتش گذشته، گفت ای پادشاه آیا مرا به قتل نخواهی رساند؟ کوروش گفت : نه. ارتب گفت ای پادشاه آیا تو دست های مرا نخواهی برید؟ کوروش گفت: نه. ارتب گفت من شنیده بودم که تو هیچ جنایت را بدون مجازات نمی گذاری و اگر یکی از اتباع تو را به قتل برسانند، به طور حتم قاتل را خواهی کشت و اگر او را مجروح نمایند ضارب را به قصاص خواهی رسانید. کوروش گفت همین طور است. ارتب پرسید پس چرا از مجازات من صرفنظر کرده ای در صورتی که من می خواستم خودت را به قتل برسانم؟ پادشاه ایران گفت: برای اینکه من می توانم از حق خود صرفنظر کنم، ولی نمی توانم از حق یکی از اتباع خود صرفنظر نمایم چون در آن صورت مردی ستمگر خواهم شد.

ارتب گفت به راستی که بزرگی و پادشاهی به تو برازنده است و من از امروز به بعد آرزویی ندارم جز این که به تو خدمت کنم و بتوانم به وسیله خدمات خود واقعه امروز را جبران نمایم. کوروش گفت من می گویم تو را وارد خدمت کنند.

از آن روز به بعد ارتب در سفر و حضر پیوسته با کوروش بود و می خواست که فرصتی به دست آورد و جان خود را در راه کوروش فدا نماید ولی آن را به دست نمی آورد. در آخرین جنگ کوروش که جنگ او با قبایل مسقند بود نیز ارتب حضور داشت و کنار کوروش می جنگید و بعد از آنکه موسس سلسله هخامنشی(کوروش بزرگ) به قتل رسید، ارتب بود که با ابراز شهامت زیاد جسد کوروش را از میدان جنگ بدر برد و اگر دلیری او به کار نمی افتاد شاید جسد موسس سلسله هخامنشی از مسقند خارج نمی شد و آنها نسبت به آن جسد بی احترامی می کردند، ولی ارتب جسد را از میدان جنگ بدر برد و با جنازه کوروش به پاسارگاد رفت و روزی که جسد کوروش در قبرستان گذاشته شد، کنار قبر با کارد از بالای سینه تا زیر شکم خود را شکافت و افتاد و قبل از اینکه جان بسپارد گفت : بعد از کوروش زندگی برای من ارزش ندارد.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

کوروش بزرگ یا کوروش کبیر(۵۷۶-۵۲۹ پیش از میلاد)، نخستین پادشاه و بنیان‌گذار دودمان هخامنشی است. شاه پارسی پادشاهی انسان دوست بود و از صفات و خدمات او بخشندگی‌، بنیان گذاری حقوق بشر، پایه‌گذاری نخستین امپراتوری چند ملیتی و بزرگ جهان، آزاد کردن برده‌ها و بندیان، احترام به دین‌ها و کیش‌های گوناگون، گسترش تمدن و... شناخته شده‌ است. تبار کوروش از جانب پدرش به پارس‌ها می‌رسد که برای چند نسل بر اَنشان(شمال خوزستان کنونی)، در جنوب غربی ایران، حکومت کرده بودند. کوروش درباره خاندانش بر سفالینهٔ استوانه شکلی محل حکومت آن‌ها را نقش کرده‌ است. ایرانیان کوروش را پدر می‌نامیدند. یهودیان این پادشاه را به منزله مسح ‌شده توسط پروردگار بشمار می‌آوردند، ضمن آنکه بابلیان او را مورد تأیید مردوک می‌دانستند.

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢۱ آبان ،۱۳۸٩ - مجید
نامه ی یزدگرد سوم به عمر

از شاه شاهان، شاه پارس، شاه سرزمینهای پرشمار، شاه آریایی ها و غیر آریایی ها، شاه پارسیان و نژادهای دیگر از جمله عربها، شاه فرمانروایی پارس، یزدگرد سوم ساسانی به عمربن الخطاب خلیفه تازیان. به نام اهورا مزدا آفریننده زندگی و خرد تو در نامه ات نوشته ای می خواهی ما را به راه راست هدایت کنی به راه خدای راستینت، الله اکبر، بدون اینکه هیچگونه آگاهی داشته باشی که ما که هستیم و چه را می پرستیم. این بسیار شگفت انگیز است که تو لقب فرمانروای عربها را برای خودت غصب کرده ای آگاهی و دانش تو نسبت به امور دنیا به همان اندازه عربهای پست و مزخرف گو و سرگردان در بیابانهای عربستان و انسانهای عقب مانده بیابان گرد است. مردک، تو به من پیشنهاد می کنی که خداوند یکتا را بپرستم در حالیکه نمی دانی هزاران سال است که ایرانیان خداوند یکتا را می پرستند و روزی پنج بار به درگاه او نماز می خوانند. هزاران سال است که در ایران، سرزمین فرهنگ و هنر این رویه زندگی روزمره ماست. زمانیکه ما داشتیم مهربانی و کردار نیک را در جهان می پروراندیم و پرچم پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک را در دستهایمان به اهتزاز درمی آوردیم تو و پدران تو داشتند سوسمار میخوردند و دخترانتان را زنده بگور می کردید. شما تازیان که دم از الله می زنید برای آفریده های خدا هیچ ارزشی قائل نیستید ، شما فرزندان خدا را گردن می زنید، اسرای جنگی را می کشید، به زنها تجاوز می کنید، دختران خود را زنده به گور می کنید، به کاروانها شبیخون می زنید، دسته دسته مردم را می کشید، زنان مردم را میدزدید و اموال آنها را سرقت می کنید. قلب شما از سنگ ساخته شده است. ما تمام این اعمال شیطانی را که شما انجام می دهید محکوم می کنیم. حال با اینهمه اعمال قبیح که انجام می دهید چگونه می خواهید به ما درس خداشناسی بدهید؟ تو بمن می گویی از پرستش آتش دست بردارم، ما ایرانیان عشق به خالق و قدرت خلقت او را در نور خورشید و گرمی آتش می بینیم. نور و گرمای خورشید و آتش ما را قادر می سازد که نور حقیقت را ببینیم و قلبهایمان برای نزدیکی به خالق و به همنوع گرم شود. این بما کمک می کند تا با همدیگر مهربانتر باشیم و این نور اهورایی را در اعماق قلبمان روشن می سازد. خدای ما اهورا مزداست و این بسیار شگفت انگیز است که شما تازه او را کشف کرده اید و نام الله را بر روی آن گذارده اید. اما ما و شما در یک سطح و مرتبه نیستیم، ما به همنوع کمک می کنیم ، ما عشق را در میان آدمیان قسمت می کنیم، ما پندار نیک را در بین انسانها ترویج می کنیم، ما هزاران سال است که فرهنگ پیرشفته خود را با احترام به فرهنگ های دیگر بر روی زمین می گسترانیم ، در حالیکه شما به نام الله به سرزمینهای دیگر حمله می کنید، مردم را دسته دسته قتل عام می کنید، قحطی به ارمغان می آورید و ترس و تهی دستی به راه می اندازید، شما شیطانی را به نام الله انجام می دهید. چه کسی مسئول اینهمه فاجعه است؟ آیا الله به شما دستور داده قتل کنید، غارت کنید و ویران کنید؟ یا اینکه پیروان الله به نام او این کارها را انجام می دهند؟ و یا هردو؟ شما می خواهید عشق به خدا را با نظامی گری و قدرت شمشیر هایتان به مردم یاد بدهید. شما بیابان گردهای وحشی می خواهید به ملت متمدنی مثل ما درس خداشناسی بدهید. ما هزاران سال فرهنگ و تمدن در پشت سر خود داریم، تو بجز نظامی گری، وحشی گری، قتل و جنایت چه چیزی را به ارتش عربها یاد داده ای؟ چه دانش و علمی را به مسلمانان یاد داده ای که حالا اصرار داری به غیر مسلمانان نیز یاد بدهی؟ چه دانش و فرهنگی را از الله ات آموخته ای که اکنون می خواهی به زور به دیگران هم بیاموزی؟ افسوس و ای افسوس ... که ارتش پارسیان ما از ارتش شما شکست خورد و حالا مردم ما مجبورند همان خدای خودشان را این بار با نام الله پرستش کنند و همان پنج بار نماز را بخوانند ولی اینکار با زور شمشیر باید عربی نماز بخوانند چون گویا الله شما فقط عربی می فهمد. من پیشنهاد می کنم که تو و همدستانت به همان بیابانهایی که سابقا عادت داشتید در آن زندگی کنید برگردید. آنها را برگردان به همان جایی که عادت داشتید جلوی آفتاب از گرما بسوزند، به همان زندگی قبیله ای ، به همان سوسمار خودرن ها و شیر شتر نوشیدنها. من تو را نهی نمی کنم از اینکه این دسته های دزد را ( ارتش تازیان) در سرزمین آباد ما رها کنی ، در شهر های متمدن ما و در میان ملت پاکیزه ما. این چهار پایان سنگدل را آزاد مگذار تا مردم ما را قتل عام کنند، زنان و فرزندان ما را بربایند، به زنهای ما تجاوز کنند و دخترانمان را به کنیزی به مکه بفرستند. نگذار این جنایات را به نام الله انجام دهند، به این کارهای جنایتکارانه پایان بده. آریایها بخشنده، خونگرم و مهمان نوازند، انسانهای پاک به هر کجا که بروند تخم دوستی، عشق ، آگاهی و حقیقت را خواهند کاشت بنابراین آنها تو و مردم تو را بخاطر این کارهای جنایتکارانه مجازات نخواهند کرد.من از تو می خواهم که با الله اکبرت در همان بیابانهای عربستان بمانی و به شهرهای آباد و متمدن ما نزدیک نشویف بخاطر عقاید ترسناکت و بخاطر خوی وحشی گریت. " و اینگونه بود که دین برادری و برابری به سرزمین اهورایی مان آمد.

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٧ - مجید
واپسین سخنان کوروش کبیر

واپسین سخنان کوروش کبیر


حال که مرگ من فرا رسیده است ایران را مقتدرترین کشور آسیا به دست شما می سپارم .من به خاطر ندارم  در هیچ جهادی برای عزت و سربلندی ایران زمین مغلوب شده باشم.جمله آرزوهایم  برآورده شد و سیر زمان پیوسته به کام من بود ولی در تمام مراحل زندگی از شکست و ضعف در هراس بودم و هیچگاه مغرور نشدم و خود پسندی را هرگز به خود راه ندادم. در پیروزی های بزرگ هیچگاه پای از دایره اعتدال بیرون ننهادم و حتی شادمانی بی جهت ننموده ام.حال که آخرین لحظات زندگی را سپری می کنم خود را بسی خوشبخت و سعادتمند می دانم زیرا فرزندانم همگی عاقل و نیرومند هستند و وطنم ایران از همه جهت مقتدر و با شکوه است .آیندگان از من و کشورم به نیکی یاد خواهند کرد .آیا با چنین موفقیتهایی نباید با خیال آسوده چشم از جهان فرو بندم . ای پسران عزیزم من هر دوی شما را به خدا و سرزمینم را به شما می سپارم و تقاضا دارم اگر می خواهید که رضای خاطر من فراهم گردد دست اتحاد و یاری به یکدیگر دهید تا پیوسته روح و روان من از شما شاد باشد. هرگز پای از دایره درستی و خدمت بیرون نگذارید اگر کارهای شما پیوسته در را عدالت و مهرورزی باشد دیری نمی انجامد که ارزش شما در میان مردم گسترش می یابد و قدرت شما روز به روز افزونتر می شود ولی اگر چنین نکنید روز به روز ضعیف تر می شوید و به پایان حکومت خود نیز نزدیک خواهید شد . از تاریخ درس بگیرید .انفاق در میان خانواده پادشاه بدون شک سلطنت و کشور را متزلزل می کند و ظلم و ستم دشمنی و کینه را ایجاد می کند.همیشه از کسانی عبرت بگیر ید که در زندگی سرافرازبودند و پای از راه عدالت و نیکی بیرون ننهادند. فرزندان من پس از مرگ بدنم را رد طلا و نقره و امثال آن نپوشانید.زودتر آن را در آغوش خاک کشورم بسپارید زیرا که مهد همه نیکی ها و ثروتها و زیباییهاست. من عمر خویش را در یاری به مردم سپری نمودم. نیکی به دیگران در من خوشدلی و آسایش فراهم می ساخت که این امر برایم از همه لذتهای زندگی بالاتر بود. اکنون حس می کنم که روحم آهسته آهسته از بدنم دور می شود و بسی سبک شده ام.این راهی است که همه شما نیز خواهید رفت.اگر از میان شما کسی می خواهد دستم را لمس کند و فروغ چشمانم را ببیند نزدیک شوید زیرا پس از مرگ راضی نخواهم بود دور من گرد آیید حتی به شما فرزندانم نیز اجازه نمی دهم بدن بی روحم را نظاره کنید و آه بکشید.پس از مرگ من همه مردم ایران را برای شرکت در سر مزارم که پیکر بی جانم در آن خاک شده است فرا خوانید و از همگی پذیرایی نمایید. از هر شهری که آمدند بگذارید با رسومات و فرهنگ خودشان مراسم را اجرا کنند زیرا با این کار روح من در سرای ابدی بس شادمان و سربلند می شود.اینک برای آخرین بار می گویم که بهترین ضربتی که به دشمنان می توانید وارد کنید این است که :         با دوستان خود با مدارا و نیکی رفتار کنید

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٧ - مجید
وطن

وطن یعنی همه آب و همه خاك         وطن یعنی همه عشق و همه پاك
به گاه شیرخواری گاهواره                به روز و درد پیری ، عین چاره
وطن یعنی پدر ، مادر ، نیاكان           به خون و خاك بستن عهد و پیمان
وطن یعنی هویت ، اصل ، ریشه        سرآغاز و سرانجام همیشه
وطن یعنی محبت ، مهربانی             نثار هر كه دانی و ندانی
وطن یعنی نگاه هموطن دوست         هر آنجایی كه دانی هموطن اوست
 
وطن یعنی قرار بیقراری                     پرستاری ، كمك ، بیمارداری
وطن یعنی هوای كوچه ی یار             در آن كو دل شكستن های بسیار
نگاهی زیرچشمی ، عاشقانه            به كوچه آمدن با هر بهانه
وطن یعنی غم همسایه خوردن          وطن یعنی دل همسایه بردن
 
وطن یعنی زلال چشمه ی پاك            وطن یعنی درخت ریشه در خاك
ستیغ و صخره و دریا و هامون             ارس ، زاینده رود ، اروند ، كارون
دنا ، الوند ، كركس ، تاق بستان         هزار و قافلانكوه و پلنگان
وطن یعنی بلندای دماوند                  شكیبا ، دل در آتش ، پای در بند
وطن یعنی شكوه اشترانكوه              به دریای گهر استاده نستوه
وطن یعنی سهند صخره پیكر             ستیغ سینه در سنگ تمندر
 
*
وطن یعنی وطن استان به استان      خراسان ، سیستان ، سمنان ، لرستان
كویر لوت ، كرمان ، یزد ، ساری         سپاهان ، هگمتانه ، بختیاری
طبس ، بوشهر ، كردستان ، مریوان   دو آذربایجان ، ایلام گیلان
اراك ، فارس ، خوزستان و تهران        بلوچستان و هرمزگان و زنجان
وطن یعنی سرای ترك با پارس          وطن یعنی خلیج تا ابد فارس
بهشتی چشم را گسترده در پیش    ابوموسی و مینو ، هرمز و كیش
 
وطن یعنی همه سازندگی ها          رهایی از تمام بندگی ها
بریدن دست غیر از گردن نفت          صلای صبح ملی نفت
وطن یعنی ز هر ایل و تباری             وطن را پاسبانی ، پاسداری
وطن یعنی دلیر و. گرد با هم            وطن یعنی بلوچ و كرد با هم
 
وطن یعنی سواران و سواری            لر و كرد و یموت و بختیاری
همه یك جان و یك دل بودن ما          به دامان وطن آسودن ما
وطن یعنی دلی از عشق لبریز          گره باف ظریف فرش تبریز
وطن یعنی هنر یعنی سپاهان          حریر دستباف فرش كاشان
وطن یعنی كتیبه در دل سنگ           تمدن ، دین ، هنر ، تاریخ ، فرهنگ
  
*
وطن یعنی همه نیك و بهنجار           چه پندار و چه گفتار و چه كردار
وطن یعنی شب رحمت ، شب قدر    شب جوشن ، شب روشن ، شب بدر
وطن یعنی هم از دور و هم از دیر       سده ، نوروز ، یلدا ، مهرگان ، تیر
وطن یعنی جلال مانده جاوید            ستون و سر ستون تخت جمشید
هزاران نقش و خط مانده در یاد         صبا ، كلهر ، كمال الملك ، بهزاد
نكیسا ، باربد ، افسانه و چنگ         سرود تیشه ی فرهاد در سنگ
سر و سرمایه های سرفرازی            ابوریحان و خوارزمی و رازی
به اوج علم و دانش رهنوردی            ابونصر ، ابن سینا ، سهروردی
به بحر عشق و عرفان ناخدایی        عراقی ، رودكی ، جامی ، سنایی
  
وطن یعنی به فرهنگ آشنایی          در لفظ دری را دهخدایی
وطن یعنی جهانی در دل جام           وطن یعنی رباعیات خیام
وطن یعنی همه شیرین كلامی        عفاف عشق در شعر نظامی
 
وطن یعنی نگاه مولوی سوز            حضور نور در شمس شب و روز
وطن یعنی پیام پند سعدی             زبان پیوسته در پیوند سعدی
وطن یعنی هوا و حال حافظ             شكوه باور اندر فال حافظ
 
*
وطن یعنی تبیره ، دمدمه ، كوس     طلوع آفتاب شعر از طوس
وطن یعنی شب شهنامه خواندن     سخن چون رستم از سهراب راندن
وطن یعنی رهایی زآتش و خون       خورش كاوه و خشم فریدون
وطن یعنی زبان حال سیمرغ          حدیث یال زال و بال سیمرغ
وطن یعنی امید نا امیدان               خروش و ویله گرد آفرینان
وطن یعنی لگام و زین و مهمیز        سواران قران و رخش و شبدیز
 
وطن یعنی گرامی مرز تا مرز              وطن یعنی حریم گیو و گودرز
وطن یعنی دل و دستی در آتش         روان و تن ، كمان و تیر آرش
وطن یعنی شبح یعنی شبیخون         وطن یعنی جلال الدین و جیحون
وطن یعنی به دشمن راه بستن          به اوج آریو برزن نشستن
وطن یعنی دو دست از جان كشیدن    به تنگشتان و دشتستان رسیدن
زمین شستن ز استبداد و از كین        به خون گرم در گرمابه ی فین
  
وطن یعنی اذان عشق گفتن          وطن یعنی غبار از عشق رفتن
نماز خون به خونین شهر خواندن    مهاجم را ز خرمشهر راندن
سپاه جان به خوزستان كشیدن     شهادت را به جان ارزان خریدن
 
*
وطن یعنی هدف یعنی شهامت      وطن یعنی شرف یعنی شهادت
وطن یعنی شهید ، آزاده ، جانباز    شلمچه ، پاوه ، سوسنگرد ، اهواز
وطن یعنی شكوه سرفرازی           وطن یعنی ز عالم بی نیازی
وطن یعنی گذشته ، حال ، فردا      تمام سهم یك ملت ز دنیا

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢۳ آذر ،۱۳۸٦ - مجید
خواهر بزرگتر سوال می کند

وقتی برادر ساچی گابریل به دنیا امد ساچی ازپدر و مادرش خواست تا او را بچه تنها بگذارند.پدر ومادرش که می ترسیدنداو مثل بچه های چهار ساله ی دیگر حسادت کند و بخواهد بچه را بکشد اجازه ندادند.

اما در ساچی هیچ حسادتی ندیدند مثل همیشه با محبت با بچه رفتار می کردو سرانجام پدر و مادرش تصمیم گرفتند امتحانی  بکنند ساچی را با نوزاد تنها گذاشتند واز پشت در نیمه باز او را زیر نظر گرفتند.

وقتی ساچی کوچولو دید که به خواسته اش رسیده نوک پا به طرف گهواره رفت روی کودک خم شد و گفت :

-"بگو خدا چه شکلی است!من دیگر یادم رفته!"

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٤ آذر ،۱۳۸٦ - مجید
گفتاری از کوروش:

از زبان کورش

بی‌گمان، كورش كبیر در زمره‌ی برجسته‌ترین شخصیت‌های تاریخ ایران و یكی از بزرگ‌ترین شهریاران تاریخ جهان است كه با برآمدن وی، سیر تمدن خاورمیانه از گونه‌ای دیگر شد. كورش به پشتوانه‌ی هوش‌مندی و دانایی خویش و خصلت‌های برتر قومی خود، در اندك زمانی، از خاستگاهی كوچك، امپراتوری پهناوری را برآورد كه مرزهای آن از آسیا‌ی میانه تا شرق اروپا گسترده بود. دولتی كه او بنیان‌گذارد، دیرزمانی، ‌صلح و امنیت را بر قلمرو گسترده‌‌ی خود حاكم ساخت و آزادی و مدارا و تساهل را در میان اتباع خویش برقرار نمود؛ امری كه بدین شیوه و گستردگی، در آن برهه از تاریخ، شگرف و بی‌سابقه بود. ویژگی‌ها و روش‌های ممتاز و بی‌بدیل مردم‌داری و كشورداری كورش كبیر كه بعدها دیگر شهریاران هخامنشی نیز از آن به عنوان الگویی اخلاقی – سیاسی پی روی كردند، ‌عبارت بود از: برقراری آزادی مذهبی و فرهنگی برای همه‌ی اقوام زیر فرمان و به رسمیت شناختن مناسك، سنت‌ها و مقررات داخلی آنان؛ سپردن اداره‌ی سیاسی ملل تابعه به مقامات محلی و بومی، پرهیز از هر گونه كشتار و ویرانگری به نام خدا و دین، اهتمام به تداوم و ارتقای فعالیت‌های اقتصادی و اجتماعی در میان اقوام زیرفرمان و
گزنفون (420 – 352 پ.م.) تاریخ‌نگار یونانی و شاگرد سقراط كه چندی در سپاه یكی از شاه‌زادگان هخامنشی خدمت می‌كرد، از جمله شیفتگان و دوستاران منش و روش درخشان و استثنایی كورش كبیر بود. وی در كتاب معروف خود به نام (كورش‌نامه) یا )پرورش كورش)زندگی‌نامه‌ی این شهریار بزرگ را با جزییات و نكات فراوانی، از نگاه خویش بازگفته است. گزنفون در این نوشته، سخنان بسیاری را از كورش نقل كرده كه هر چند در جزییات، داستان‌پردازانه می‌نماید، اما كلیات آن، نمودار اثرگذاری و بازتاب اندیشه و رفتار كورش در میان ملل مختلف است كه بدین گونه، در سخنان نقل شده از وی، بازتابیده و به یادگار مانده است. در ادامه، نمونه‌ای از گفتارهای منسوب به كورش در )كورش‌نامه) گزنفون، آورده می‌شود:

- اگر بخواهید دشمنان خود را خوار كنید، به دوستان خویش نیكی نمایید
- باید این درس را نیك آموخت كه خوشی و سعادت انسان به رنج و زحمتی كه در تحصیل آن به كار برده است، بستگی و ارتباط دارد. كار و مرارت، چاشنی خوش‌بختی است. برماست كه با تمام جهد و قوا، اسباب بزرگی و مردانگی را آماده و حفظ كنیم تا آسودگی خاطر كه بهترین و گرامی‌ترین نعمت‌هاست، به دست آید و از غم و محنت‌های سخت، در امان باشیم
- به عقیده‌ی من،‌ زمامدار باید بر دیگر افراد از این جهت امتیاز و برتری داشته باشد كه نه فقط از زندگی سهل و آسان روگردان، بل كه عاقبت‌اندیش و با تدبیر و پركار باشد
- آن كسی تاج سعادت را بر سر دارد كه با استعداد كافی، از راه صواب تحصیل مال كند و آن را در راه مقاصد عالی و شریف صرف نماید
- جهان‌گیری كار عظیمی است اما جهان‌داری كاری بس عظیم‌تر است. به چنگ آوردن امپراتوری در اثر جسارت و جنگ‌آوری است؛ اما حفاظت آن بدون حزم و درایت و مراقبت پیوسته، محال است
- تاریخ، مكتبی عالی است. در آن خواهید دید پدرانی را كه پسران‌شان آنان را دوست می‌داشتند؛ برادرانی را كه به برادران‌شان مهر می‌ورزیدند؛ و نیز خواهید دید كسانی را كه راه‌های دیگری اختیار كرده‌اند. در میان اینان و آنان،‌ كسانی را سرمشق خود قرار دهید كه راه‌شان را خوب رفته‌اند. اگر چنین كنید، شما عاقلید.

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢ آذر ،۱۳۸٦ - مجید
سخنی با بزرگان:

 

 وقتي كبوتري شروع به معاشرت با كلاغها ميكند پرهايش سفيد ميماند، ولي قلبش سياه ميشود.... دوست داشتن كسي كه لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است.

                                                                                 (دکترعلی شریعتی)

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢ آذر ،۱۳۸٦ - مجید
محبت یکی ازدوستان:

کاخی شنی می

 

 داشتم تو یه جاده را میرفتم که چشمم خورد به یه تابلو که روش نوشته بود : دوست داشتن دل میخواهد نه دلیل . از ته دل دوست دارم بدون هیچ دلیلی

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢ آذر ،۱۳۸٦ - مجید
 

خدایا قدرتم را دوچندان کن

نه در بازوانم

قلبم را قدرتی بخش

تاناملایمات زندگی را آسانتر تحمل کنم

تا بدانم عشق چیست

و چگونه عشق بورزم؟

خدایا قدرتم را فزونی بخش

نه چشم هایم را ونه زبانم

بلکه فکر و اندیشه ام را

تا بدانم کیستم و چیستم

تا از دوش ناتوانی باری برگیرم

تا دست سردی را گرمی بخشم

تا دردمندی را آسوده سازم

خدایا قدرتم را افزون کن

نه در گستاخی و نه در گزافه گویی

بلکه روحم را

تا بدانم انسانیت چیست و کجاست

تا بدانم کوتاه ترین را برای انسان شدن و انسان ماندن چیست

خدایا کمکم کن

من تمنای قدرت دارم

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢ آذر ،۱۳۸٦ - مجید
دنيا !!!

 راستی دنیا چه غریبه کار آدماش فریبه، واسه کشتن مسیحا هر درختی یه صلیبه دلمون خیلی گرفته س دردمون خیلی بزرگه، گرگا تو لباس میشَن هر سگ گله یه گرگه، زین و اسبمونو بردن نذارین راهو بدزدن توی این شبای وحشت نکنه ماهو بدزدن ! بعضیا چه پر ستاره بعضیا چه بی فروغن بعضی آدما فرشته بعضی آدما دروغن زندگی یه انتخابه میشه خوب بود ، میشه بد بود باید عاشقونه پر زد باید عاشقی بلد بود."

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢۱ مهر ،۱۳۸٦ - مجید